انگیزشی
پند آموز
عاطفی
طنزآمیز
واقعی
مَثَل
وبلاگ

به کوتاهک کامل ترین و به روزترین مرجع فارسی داستان خیلی کوتاه خوش آمدید
مجموعه ای از چندین هزار داستانک فارسی در موضوعات مختلف
با کوتاهک از مطالعه لذت ببرید ...

انگیزشی
نمایش : ۲۲۶ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۱۲۵ بار

یک شرکت بزرگ و موفق محصولات آرایشی در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزاران نامه برای آنها ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد و فورا آن را به دست رئیس شرکت رساندند.نامه را یک پسر جوان نوشته بود که در این مورد که  خانواده آنها از هم پاشیده شده و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.با تصحیح برخی کلماتش خلاصه ی نامه اش به شرح زیر است.
زن زیبایی یک خیابان پایین تر از من زندگی می کند.من هر روز او را ملاقات می کنم.او به من این احساس را می دهد که مهم ترین پسر این دنیا هستم.ما با هم شطرنج بازی می کنیم و او به مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او را ترک می کنم,او همیشه با صدای بلند می گوید که به وجود من افتخار می کند.آن پسر نامه اش را با این مطلب خاتمه می داد:”این عکس نشان می دهد که او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم همسری به این زیبایی داشته باشم.”
رئیس شرکت در حالی که تحت تاثیر این نامه قرار گرفته بود ... خواست که عکس این زن را ببیند.منشی او عکس زنی متبسم و بدون دندان را به دست او داد که سنی از او گذشته و در یک صندلی چرخدار نشسته بود.موهای خاکستریش را دم اسبی کرده بود و چین و چروک صورتش در خطوط چین و چروک چشم هایش محو شده بود.

رئیس شرکت با تبسم گفت "ما نمی توانیم از این خانم برای تبلیغ استفاده کنیم.او به دنیا نشان می دهد که محصولات ما لزوما ارتباطی با زیبایی ندارد.”

لیست کامل انگیزشی
پند آموز
نمایش : ۱۷۷ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۱۱۹ بار

تعدادی سرباز می کوشیدند کنده بزرگ درختی را از جایش دربیاورند و هر چه تلاش میکردند موفق نمی شدند. فرمانده ای نیز به آن سربازان نگاه میکرد. مردی سوار بر اسب از آن فرمانده پرسید که «چرا به آن ها کمک نمی کنی؟» او جواب داد: من فرمانده آنها هستم و فقط دستور میدهم. مرد از اسب پیاده شد و به کمک سربازان رفت. با کمک او درخت از جایش درآمد. مرد به سوی فرمانده رفت و گفت: دفعه ی دیگر که سربازانت به کمک نیاز داشتند، برای فرمانده کل پیغام بفرست و سوار بر اسب شد و رفت. فرمانده و افرادش فهمیدند که آن مرد اسب سوار، فرمانده کل قوا، یعنی«جرج واشینگتن» بوده است.

تواضع و فروتنی پایه ی هر نوع پرهیزگاری و نشانه ی عظمت و بزرگی است...

لیست کامل پند آموز
عاطفی
نمایش : ۲۴۴ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۰۸/۱۸
لایک : ۱۰۰ بار

مردی یک ماشین سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید وقتی كه او از محل کارش بیرون می آمد متوجه پسر بچه بازیگوشی شد كه دور و بر اتوموبیل نو و زیبایش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. مرد نزدیك ماشین كه رسید پسرک سوال کرد  " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
 
و او سرش را به علامت تائید تكان داد.گفت: برادرم به عنوان عیدی به من هدیه داده است".
 
پسر تعجب کرد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این اتوموبیل را همین جوری، بدون این كه پولی بابت آن بدهید به شما داد؟ چه خوب، ای كاش..."
 
البته مرد كاملاً می دانست كه پسرک چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند كه ای كاش او هم یك برادر مانند او داشت. اما آنچه كه پسرک گفت سرتا پای وجود مرد را به لرزه درآورد :
" ای كاش من هم یك همچین برادری بودم."
 
مرد مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت :

"دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
 
"اوه بله، دوست دارم."
 
هنوز راه نیافتاده بودند كه پسر به طرف مرد جوان برگشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
 
 او فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. پسرک می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی سوار است. اما او باز هم در اشتباه بود.. پسرک گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
 
از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه مرد جوان صدای برگشتن او را شنید، اما دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.
 
سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوری هست كه برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده. یه روزی من هم یه همچین ماشینی به تو هدیه میدم ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات تعریف میکنم ببینی."
 
مرد جوان در حالی كه اشك های گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی نشاند. برادر بزرگتر كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

لیست کامل عاطفی
طنزآمیز
نمایش : ۱۵۴ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۷۴ بار

اتوموبیل بدون مسافر شب در حال حركت بود؛ ناگهان مردی بلند قامت و ریشوی خوش چهره مذهبی دست تكان می دهد و راننده كنار می زند و او را سوار می كند. مرد در بين راه چند باری از راننده مي پرسد شما من را نمی شناسيد؟ راننده می گويد: نه.
بعد از مدتی يک مسافر خانم را نيز سوار مي كند. دوباره آن مرد از راننده مي پرسد ببخشيد آقا من رو نمی شناسيد؟ راننده دوباره مي گويد نه، شايد اشتباه گرفته ايد.
مرد اين بار می گويد: من عزرائيلم، آمدم جانت را بگيرم.
راننده با خنده می گويد: آقا ما را بچه گير آورده ايد؟!

كه ناگهان مسافر خانم از پشت میپرسد : ببخشيد آقای راننده با چه كی صحبت میکنید؟!

راننده از ترس و برای حفظ جانش سریعا ترمز میکند و پا به فرار میگذارد.
زن به مرد مسافر میگوید : عجب مرد احمق و ترسویی!! بشین پشت رل که دیرمون شد.

لیست کامل طنزآمیز
واقعی
نمایش : ۱۷۱ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۷۰ بار

در دوره صدارت امیرکبیر یک روز احتشام الدوله عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور امیرکبیر رسید.

امیرکبیر از احتشام الدوله سوال کرد: وضع بروجرد چگونه است؟

حاکم لرستان پاسخ داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب میخورند.

امیر برآشفت و گفت: من میخواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر در امنیت باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد. تو میگویی گرگ و میش از یک جوی آب میخورند؟

لیست کامل واقعی
مَثَل
نمایش : ۱۷۴ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۰/۲۴
لایک : ۷۵ بار

 مرد خسيسی زندگی می كرد. او تعدادی شيشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شيشه ها می آيم .

از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربر را صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جوانی افتاد. به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببری ، سه نصيحت به تو خواهم كرد كه در زندگی بدردت خواهد خورد.

باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسيس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

كمي كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بين راه يكي يكي سخنانت را بگویی.

مرد خسيس كمي فكر كرد. نزديك ظهر بود و او خيلي گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنكه سيری بهتر از گرسنگی است و اگر كسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سيری است ، بشنو و باور مكن.

باربر از شنيدن اين سخن ناراحت شد زيرا هر بچه ای اين مطلب را مي دانست . ولي فكر كرد شايد بقيه نصيحتها بهتر از اين باشد.

همينطور به راه ادامه دادند تا اينكه بيشتر از نصف راه  را سپری كردند . باربر پرسيد: خوب نصيحت دومت چه است؟

مرد كه چيزی به ذهنش نمی رسيد پيش خود فكر كرد كاش چهارپايی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . يكباره چيزی به ذهنش رسيد و گفت : بله پسرم نصيحت دوم اين  است ، اگر گفتند پياده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مكن.

باربر خيلی ناراحت شد و فكر كرد ، نكند اين مرد مرا سر كار گذاشته ولی باز هم چيزی نگفت.

ديگر نزديك منزل رسيده بودند كه باربر گفت: خوب نصيحت سومت را بگو، اميدوارم اين يكي بهتر از بقيه باشد. مرد از اينكه بارهايش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر كسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مكن.

مرد باربر خيلی عصبانی شد و فكر كرد بايد اين مرد را ادب كند بنابراين هنگامی كه مي خواست صندوق را روی زمين بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمين خورد.بعد رو كرد به مرد خسيس و گفت  اگر كسی گفت كه شيشه های درون اين صندوق سالم است ، بشنو و باور مكن.

از آن‌ پس، وقتی كسی حرف بيهوده می زند تا ديگران را فريب دهد يا سرشان را گرم كند ، گفته‌ می شود كه‌ بشنو و باور مكن.

لیست کامل مَثَل