انگیزشی
پند آموز
عاطفی
طنزآمیز
واقعی
مَثَل
وبلاگ

به کوتاهک کامل ترین و به روزترین مرجع فارسی داستان خیلی کوتاه خوش آمدید
مجموعه ای از چندین هزار داستانک فارسی در موضوعات مختلف
با کوتاهک از مطالعه لذت ببرید ...

انگیزشی
نمایش : ۳۳۲ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۱۷۵ بار

یک شرکت بزرگ و موفق محصولات آرایشی در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزاران نامه برای آنها ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد و فورا آن را به دست رئیس شرکت رساندند.نامه را یک پسر جوان نوشته بود که در این مورد که  خانواده آنها از هم پاشیده شده و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.با تصحیح برخی کلماتش خلاصه ی نامه اش به شرح زیر است.
زن زیبایی یک خیابان پایین تر از من زندگی می کند.من هر روز او را ملاقات می کنم.او به من این احساس را می دهد که مهم ترین پسر این دنیا هستم.ما با هم شطرنج بازی می کنیم و او به مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او را ترک می کنم,او همیشه با صدای بلند می گوید که به وجود من افتخار می کند.آن پسر نامه اش را با این مطلب خاتمه می داد:”این عکس نشان می دهد که او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم همسری به این زیبایی داشته باشم.”
رئیس شرکت در حالی که تحت تاثیر این نامه قرار گرفته بود ... خواست که عکس این زن را ببیند.منشی او عکس زنی متبسم و بدون دندان را به دست او داد که سنی از او گذشته و در یک صندلی چرخدار نشسته بود.موهای خاکستریش را دم اسبی کرده بود و چین و چروک صورتش در خطوط چین و چروک چشم هایش محو شده بود.

رئیس شرکت با تبسم گفت "ما نمی توانیم از این خانم برای تبلیغ استفاده کنیم.او به دنیا نشان می دهد که محصولات ما لزوما ارتباطی با زیبایی ندارد.”

لیست کامل انگیزشی
پند آموز
نمایش : ۲۸۰ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۱۷۰ بار

تعدادی سرباز می کوشیدند کنده بزرگ درختی را از جایش دربیاورند و هر چه تلاش میکردند موفق نمی شدند. فرمانده ای نیز به آن سربازان نگاه میکرد. مردی سوار بر اسب از آن فرمانده پرسید که «چرا به آن ها کمک نمی کنی؟» او جواب داد: من فرمانده آنها هستم و فقط دستور میدهم. مرد از اسب پیاده شد و به کمک سربازان رفت. با کمک او درخت از جایش درآمد. مرد به سوی فرمانده رفت و گفت: دفعه ی دیگر که سربازانت به کمک نیاز داشتند، برای فرمانده کل پیغام بفرست و سوار بر اسب شد و رفت. فرمانده و افرادش فهمیدند که آن مرد اسب سوار، فرمانده کل قوا، یعنی«جرج واشینگتن» بوده است.

تواضع و فروتنی پایه ی هر نوع پرهیزگاری و نشانه ی عظمت و بزرگی است...

لیست کامل پند آموز
عاطفی
نمایش : ۳۲۷ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۰۸/۱۸
لایک : ۱۱۸ بار

مردی یک ماشین سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید وقتی كه او از محل کارش بیرون می آمد متوجه پسر بچه بازیگوشی شد كه دور و بر اتوموبیل نو و زیبایش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. مرد نزدیك ماشین كه رسید پسرک سوال کرد  " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
 
و او سرش را به علامت تائید تكان داد.گفت: برادرم به عنوان عیدی به من هدیه داده است".
 
پسر تعجب کرد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این اتوموبیل را همین جوری، بدون این كه پولی بابت آن بدهید به شما داد؟ چه خوب، ای كاش..."
 
البته مرد كاملاً می دانست كه پسرک چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند كه ای كاش او هم یك برادر مانند او داشت. اما آنچه كه پسرک گفت سرتا پای وجود مرد را به لرزه درآورد :
" ای كاش من هم یك همچین برادری بودم."
 
مرد مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت :

"دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
 
"اوه بله، دوست دارم."
 
هنوز راه نیافتاده بودند كه پسر به طرف مرد جوان برگشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
 
 او فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. پسرک می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی سوار است. اما او باز هم در اشتباه بود.. پسرک گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
 
از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه مرد جوان صدای برگشتن او را شنید، اما دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.
 
سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوری هست كه برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده. یه روزی من هم یه همچین ماشینی به تو هدیه میدم ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات تعریف میکنم ببینی."
 
مرد جوان در حالی كه اشك های گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی نشاند. برادر بزرگتر كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

لیست کامل عاطفی
طنزآمیز
نمایش : ۲۲۴ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۱۰۲ بار

اتوموبیل بدون مسافر شب در حال حركت بود؛ ناگهان مردی بلند قامت و ریشوی خوش چهره مذهبی دست تكان می دهد و راننده كنار می زند و او را سوار می كند. مرد در بين راه چند باری از راننده مي پرسد شما من را نمی شناسيد؟ راننده می گويد: نه.
بعد از مدتی يک مسافر خانم را نيز سوار مي كند. دوباره آن مرد از راننده مي پرسد ببخشيد آقا من رو نمی شناسيد؟ راننده دوباره مي گويد نه، شايد اشتباه گرفته ايد.
مرد اين بار می گويد: من عزرائيلم، آمدم جانت را بگيرم.
راننده با خنده می گويد: آقا ما را بچه گير آورده ايد؟!

كه ناگهان مسافر خانم از پشت میپرسد : ببخشيد آقای راننده با چه كی صحبت میکنید؟!

راننده از ترس و برای حفظ جانش سریعا ترمز میکند و پا به فرار میگذارد.
زن به مرد مسافر میگوید : عجب مرد احمق و ترسویی!! بشین پشت رل که دیرمون شد.

لیست کامل طنزآمیز
واقعی
نمایش : ۲۷۱ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۱۱/۰۳
لایک : ۸۹ بار

در دوره صدارت امیرکبیر یک روز احتشام الدوله عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور امیرکبیر رسید.

امیرکبیر از احتشام الدوله سوال کرد: وضع بروجرد چگونه است؟

حاکم لرستان پاسخ داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب میخورند.

امیر برآشفت و گفت: من میخواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر در امنیت باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد. تو میگویی گرگ و میش از یک جوی آب میخورند؟

لیست کامل واقعی
مَثَل
نمایش : ۲۱۸ بار
تاریخ : ۱۳۹۶/۰۸/۱۹
لایک : ۵۸ بار

میگویند در روزگار قدیم مرد فقیری در دهی زندگی میکرد. یک روز مرد فقیر به همسرش گفت : "می خواهم هدیه ای برای پادشاه ببرم.شاید شاه در عوض چیزی شایسته شان ومقام خودش به من ببخشد و من آن را بفروشم و با پول آن زندگیمان عوض شود"
 
همسرش که چغندر دوست داشت،گفت: "برای پادشاه چغندر ببر!"

اما مرد که پیاز دوست داشت،مخالفت کرد وگفت : "نه!پیاز بهتر است خاصیتش هم بیشتر است."

بااین انگیزه کیسه ای پیاز دستچین کرد و برای پادشاه برد.
 
از بد حادثه،آن روز از روز های بد اخلاقی پادشاه بود و اصلا حوصله چیزی رانداشت. وقتی به او گفتند که مرد فقیری برایش یک کیسه پیاز هدیه آورده، عصبانی شد ودستور داد پیاز ها را یکی یکی بر سر مرد بیچاره بکوبند. مرد فقیر در زیر ضربات پی در پی پیازهایی که بر سرش می خورد، با صدای بلند میگفت: "چغندر تا پیاز، شکر خدا"
 
پادشاه که صدای مرد فقیر را می شنید ، تعجب کرد و جلو آمد و پرسید: این حرف چیست که مرتب فریاد می کنی؟ مرد فقیر با ناله گفت : "شکر می کنم که به حرف همسرم اعتنا نکردم وچغندر با خود نیاوردم وگرنه الان دیگر زنده نبودم!"
 
شاه از این حرف مرد خندید وکیسهای زر به او بخشید تا زندگیش را سرو سامان دهد!

واز آن پس عبارت پیاز تا چغندر شکر خدا در هنگامی که فردی به گرفتاری دچار شود که ممکن بود بدتر از آن هم باشد به کار میرود.

لیست کامل مَثَل