انگیزشی
پند آموز
عاطفی
طنزآمیز
واقعی
مَثَل
وبلاگ
عاطفی
دیدار با خدا در پارک
بازدید: ۵۰۹ بار
تاریخ: ۱۳۹۶/۱۱/۲۶
لایک : ۵۵ بار

پسر بچه کوچکی می خواست خدا را ملاقات کند . او با خود فکر کرد خدا حتما در دوردست زندگی می کند و برای همین سفر درازی در پیش دارد . چمدان خود را بست و راهی سفر شد .

پسر بچه در راه پیرزنی را دید . پیرزن در پارک روی نیمکتی نشسته بود و به کبوتر ها نگاه می کرد . پسر بچه کنار او نشت و چمدانش را باز کرد . از درون چمدانش ظرف آبی را بیرون آورد و خواست آن را بنوشد که دید پیرزن به او نگاه می کند . برای همین اب را به پیرزن تعارف کرد . 
پیرزن هم با سپاسگاری فراوان قبول کرد و به پسر بچه لبخند زد . لبخندش به قدری زیبا و دلنشین بود که پسر بچه تصمیم گرفت دوباره آن را تماشا کند. بنابراین کیک خود را هم به پیرزن داد . بار دیگر لبخند بر لبان پیرزن نقش بست . پسر بچه شادمان شد . آن دو تمام بعد از ظهر را آنجا نشستند خوردند و خندیدند اما هرگز حرفی نزدند.
هوا تاریک شد پسر بچه تازه فهمید که چقدر خسته است بنابراین تصمیم گرفت به خانه برود . اما چند قدم بیشتر دور نشده بود که برگشت و پیرزن را بغل کرد . پیرزن چنان لبخندی زد که پسر بچه تا به حال در عمرش ندیده بود . پسر بچه که به خانه رسید مادرش از چهره ی شاد و خندان او متعجب شد . برای همین پرسید : چه چیزی تو ار این قدر امروز خوشحال کرده است ؟ پسر جواب داد من با خدا غذا خوردم اما بیش از اینکه مادرش چیزی بگوید ادامه داد : می دانی چیه ! او زیباترین لبخندی که در عمرم دیده بودم به من زد .
از آن سو پیرزن در حالی که سرشار از شادمانی بود به خانه اش بازگشت . پسرش که از آرامش خاطر مادرش متعجب شده بود پرسید : مادر چه چیزی تو را امروز این قدر خوشحال کرده ؟ پیرزن پاسخ داد : من با خدا غذا خوردم  ام.پیش از آن که پسرش چیزی بگوید ادامه داد : می دانی ! او جوان تر از آن بود که من فکرش را می کردم.

نظرات (0)

مطالب مرتبط
موضوع تاریخ بازدید
راز ۶۰ ساله ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ ۴۶۴
دسته گلی برای مادر ۱۳۹۶/۰۷/۲۶ ۳۱۱
شکایت گنجشک به خدا ۱۳۹۶/۰۶/۰۸ ۴۱۸
ویلیام کوپر ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ ۳۹۰