انگیزشی
پند آموز
عاطفی
طنزآمیز
واقعی
مَثَل
وبلاگ
عاطفی
شکایت گنجشک به خدا
بازدید: ۳۶۷ بار
تاریخ: ۱۳۹۶/۰۶/۰۸
لایک : ۳۴ بار

روزها و هفته ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خداوند هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها کسی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . 
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت: لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجش خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

نظرات (0)

مطالب مرتبط
موضوع تاریخ بازدید
راز ۶۰ ساله ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ ۳۸۸
دسته گلی برای مادر ۱۳۹۶/۰۷/۲۶ ۲۵۷
دیدار با خدا در پارک ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ ۴۱۵
ویلیام کوپر ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ ۳۳۸