انگیزشی
پند آموز
عاطفی
طنزآمیز
واقعی
مَثَل
وبلاگ
عاطفی
ویلیام کوپر
بازدید: ۳۹۰ بار
تاریخ: ۱۳۹۶/۰۶/۱۰
لایک : ۵۰ بار

در نور کم غروب، پیرزنی را دید که  کنار خیابان درمانده و منتظر بود.

در آن تاریکی فهمید که او نیاز به کمک دارد.

جلوی مرسدس زن ایستاد و از ماشین پیاده شد.

در طول یک ساعت گذشته کسی نایستاده بود تا به او کمک کند.

زن به خود گفت نکند این مرد بخواهد به من آسیبی برساند؟

ظاهرش که بی خطر نبود ، فقیر و بی پول هم به نظر می آمد.

مرد زن را که در بیرون از ماشینیش در سرما ایستاده بود دید و متوجه ترس او شد.

گفت:  خانم من آماده ام به شما کمک کنم ، بهتر است شما بروید داخل ماشین که گرمتر است.

 در ضمن اسم من ویلیام کوپر است.

تنها لاستیک ماشین پنچر بود که البته همین هم برای یک زن سالخورده زیاد بود.

برایان در زمان کوتاهی لاستیک را عوض کرد.

زن گفت اهل سنتلوئیس است و عبوری از آنجا می گذشته است.

تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود از او پرسید که چه مبلغ بپردازد.

هر مبلغی می گفت می پرداخت چرا که اگر او کمکش نمی کرد هر اتفاقی ممکن بود بیفتد. ویلیام معمولا برای دستمزدش تامل نمی کرد.

اما این بار برای مزد نبود برای کمک به یک نیازمند بود. البته در گذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند .

او به خانم گفت که اگر واقعا می خواهد مزد او را بدهد دفعه بعد که نیازمندی را دید به او کمک کند.

و اضافه کرد : آن وقت از من هم یادی کنید.

خانم سوار اتومبیلش شد و رفت چند کیلومتر جلوتر، کافه ای دید.

به آن کافه رفت تا چیزی بخورد. پیشخدمت زن جلو آمد و حوله تمیزی آورد تا موهایش را خشک کند. لبخند شیرینی داشت.

لبخندی که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانست محوش کند.

خانم دید که پیشخدمت باید 8 ماهه حامله باشد ، با این حال نگذاشته بود که فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد.

آن گاه به یاد برایان افتاد. وقتی غذایش را تمام کرد،

صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت کرد. پیشخدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد وقتی برگشت،

او رفته بود. چیزی روی دستمال سفره نوشته شده بود.

با خواندن آن اشک به چشمش آمد.

"چیزی لازم نیست به من برگردانی من هم در چنین وضعی قرار داشتم

شخصی به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم

اگر واقعا می خواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن نگذار

این زنجیره عشق همین جا به تو ختم شود"

زیر دستمال چهارصد دلار دیگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر می کرد آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز داشتند.

بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد.

شوهرش هم خیلی نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشیده بود.

به نرمی او را بوسید و آهسته در گوشش گفت همه چیز درست میشه دوستت دارم ویلیام کوپر...

 

برچسب ها : کمک کردن

نظرات (0)

مطالب مرتبط
موضوع تاریخ بازدید
راز ۶۰ ساله ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ ۴۶۴
دسته گلی برای مادر ۱۳۹۶/۰۷/۲۶ ۳۱۱
شکایت گنجشک به خدا ۱۳۹۶/۰۶/۰۸ ۴۱۹
دیدار با خدا در پارک ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ ۵۱۱