انگیزشی
پند آموز
عاطفی
طنزآمیز
واقعی
مَثَل
وبلاگ
طنزآمیز
نامه پسرک به خدا
بازدید: ۷۵۵ بار
تاریخ: ۱۳۹۶/۰۷/۲۶
لایک : ۵۳ بار

کودکی به مادرش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام.

بابی پسر شیطانی بود. همیشه مادرش را اذیت می کرد.

مادرش به او  گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.

مادر گفت :  برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و از او بخواه  به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت دوچرخه ای بدهد.

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو - بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه دروغ  است و کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاید. برای همین نامه رو مچاله کرد و نامه ای دیگر نوشت.

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی دهد برای همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

 

برچسب ها : مادر و فرزند  ,  داستان خدا  ,  نامه نگاری  ,  کلیسا

نظرات (0)

مطالب مرتبط
موضوع تاریخ بازدید
بهش میگن استاد!! ۱۳۹۶/۰۶/۰۸ ۴۱۳
شهادت دو کبک ۱۳۹۶/۰۷/۲۴ ۱۲۰۴
شما من رو نمیشناسید؟!! ۱۳۹۶/۱۱/۰۳ ۲۰۶